مثل تو..
#هیونجین
#استری_کیدز
در سیاهی شب که همه چیز را از آن خود کرده بود ، ستارگان آخرین نوری بودند که در فراز آسمان نور را به یاد آوردند و درخشیدند ، برای بخشیدن نوری کوچک نه فقط به زمین، به دل هایی که مدت ها با سایه ها یکی بود..
رقصی از نور در میان ابر های خاکستری رنگ ؛ مروارید هایی گم شده، در دریایی که با موج هایی آرام در خوابی عمیق فرو رفته بود ؛ برای پخش نور های نقره ای ماه در دل آسمان..
تا رویایی ببیند که اکنون سرنوشت آنها نامیده میشد.
نسیم از سوی افق های دور ، برای پایان دادن به شعله های کوچک شمع تا باری دیگر آن سرزمین در دستان ماه بدرخشد..
در جست و جویی کودکانه برای یافتن خنده هایی بی صدا در ژرفای چشمان..
چشمانی که آشکار یکدیگر را در آغوش گرفتند.
برای جان دادن به گذشته ای که هرگز فراموش نشد.
و اکنون هر واژه بیشتر از قبل بوی امید میداد.
سکوت نُتی دیگر برای سمفونی هیاهوی شهر بود.. تا در بین نجوای خانه ها شنیده شود..
گرمای هر قدم در کنار هم کم رنگ میشد و این گرمای عشق بود که هنوز باقی مانده است..
روی سقف کوچک خانه جایی که باد با پرچم میرقصد و ردی دیگر از گذشته باقی میگذارد..
چشم هایشان انعکاسی از نور های کوچک آسمان بود.
دختر انگشت هایش را به سوی آسمان هدایت کرد تا نشانگر نوری باشد که بر تنش بوسه میزند.
باد که با کنجکاوی خود در میان گیسوان دخترک جست و جو میکرد گویا دنبال نور ها میدَود..
_ اون ستاره رو میبینی.. نور زیادی داره.. میدرخشه...
بی خبر از آنکه آن به سمتشان چشمک میزند تا شاهد واژگانی باشد که در میان نگاه آن دو زاده میشد. و لبخندی که باز لب های آن ها را میطلبید.
درسته.. مثل تو ، که زندگیم رو روشن میکنی..
https://wisgoon.com/hina_kim
#استری_کیدز
در سیاهی شب که همه چیز را از آن خود کرده بود ، ستارگان آخرین نوری بودند که در فراز آسمان نور را به یاد آوردند و درخشیدند ، برای بخشیدن نوری کوچک نه فقط به زمین، به دل هایی که مدت ها با سایه ها یکی بود..
رقصی از نور در میان ابر های خاکستری رنگ ؛ مروارید هایی گم شده، در دریایی که با موج هایی آرام در خوابی عمیق فرو رفته بود ؛ برای پخش نور های نقره ای ماه در دل آسمان..
تا رویایی ببیند که اکنون سرنوشت آنها نامیده میشد.
نسیم از سوی افق های دور ، برای پایان دادن به شعله های کوچک شمع تا باری دیگر آن سرزمین در دستان ماه بدرخشد..
در جست و جویی کودکانه برای یافتن خنده هایی بی صدا در ژرفای چشمان..
چشمانی که آشکار یکدیگر را در آغوش گرفتند.
برای جان دادن به گذشته ای که هرگز فراموش نشد.
و اکنون هر واژه بیشتر از قبل بوی امید میداد.
سکوت نُتی دیگر برای سمفونی هیاهوی شهر بود.. تا در بین نجوای خانه ها شنیده شود..
گرمای هر قدم در کنار هم کم رنگ میشد و این گرمای عشق بود که هنوز باقی مانده است..
روی سقف کوچک خانه جایی که باد با پرچم میرقصد و ردی دیگر از گذشته باقی میگذارد..
چشم هایشان انعکاسی از نور های کوچک آسمان بود.
دختر انگشت هایش را به سوی آسمان هدایت کرد تا نشانگر نوری باشد که بر تنش بوسه میزند.
باد که با کنجکاوی خود در میان گیسوان دخترک جست و جو میکرد گویا دنبال نور ها میدَود..
_ اون ستاره رو میبینی.. نور زیادی داره.. میدرخشه...
بی خبر از آنکه آن به سمتشان چشمک میزند تا شاهد واژگانی باشد که در میان نگاه آن دو زاده میشد. و لبخندی که باز لب های آن ها را میطلبید.
درسته.. مثل تو ، که زندگیم رو روشن میکنی..
https://wisgoon.com/hina_kim
- ۱۲.۶k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط